چیزی به پایان کلاس هایمان نمانده بود. حلقه زدیم دور درخت اقاقی انتهای حیاط و زیر سایه ی خنکش نشستیم. همه ی هم کلاسی ها بودند. هرکس چیزی می گفت. خاطره های یک سال با هم بودن را زنده می کردیم.
جالب تر از همه خاطره های روز اول بود؛ روزی که همدیگر را برای اولین بار دیده بودیم و هنوز هیچ کس دیگری را نمی شناخت. چه برچسب ها که توی خیالمان به هم نزده بودیم! حالا اما آن قدر صمیمی بودیم که چشم در چشم هم بدوزیم و به همه چیز اعتراف کنیم؛ از تصورات تیره مان بگوییم و به آن ها بخندیم. چه خوب بود که آن تصورات تیره جای شان را به این شناخت روشن داده بودند!
راستی! فکر کن از همان ابتدا این پیش داوری ها به چشم می آمدند؛ فکر کن هر کس می دانست دیگری او را چه طور می بیند. آن وقت باید فاتحه ی این رفاقت ها را می خواندیم!