آخرین باری که با هم حرف مان شد، آن دیوان حافظ جیبی را برایم خریدی. یادت هست؟ صبح سومین روز بعد از بگو مگو، بالای سرم دیدمش. دفعه ی پیش از آن، مجسمه ی خواهر و برادر گیلک را خریده بودی؛ همان که روی میز تحریرم می گذارم. دفعه ی قبل تر هم آمدی توی اتاقم و سلام کردی؛ با لبخند.
یک انگشتری نقره با نگین عقیق برایت خریده ام. داخل بسته ی هدیه، کاغذ تا شده ی کوچکی گذاشته ام؛ نامه است. می خواهم این بار من از تو پیش بیفتم. حتا اگر ناچار شوم هدیه ی روز پدر را پنج روز زودتر بدهم.

اگر قرار باشد یکی از آرزوهایت را برای برآورده شدن انتخاب کنی فرصت زنده بودن را به کدام یکی می دهی؟! این سوال گاهی به سراغم می آید و من از میان تمام آرزوهای رنگارنگم باز می رسم به همان آرزوی سپید دوست داشتنی ، سپید درست مثل لباس احرام حاجیان همان که آرزو دارم بر تن پدر و مادرم ببینم ....
بی تردید من همین آرزو را انتخاب می کنم . درست مثل پدر و مادرم که در چنین روزهایی از آرزوی دیدارش گذشتند تا من به دیدارش بروم . حالا به من حق می دهی که با قاطعیت بگویم من آرزوی سپیدم را انتخاب می کنم ؟!
وقتی دنیا اومدم، پدر و مادرم یه اسم به من دادن. مهم نیست چه اسم؛ یه اسم دخترانه ی ساده. اون اسم هیچ چیز خاصی نداشت. با این حال از من آدم خاصی ساخت. همیشه مطمئن بودم اگه اسم دیگه ای داشتم -هر اسم دیگه ای؛ هر اسم ساده ی دیگه ای- آدمی که حالا هستم نبودم. مثلا اگه اسمم سیمین بود احتمالا از چای خوشم می اومد. پس حتا یه اسم دخترانه ی ساده رو نباید دست کم گرفت.
اسما به من گفت: «یه اسم دخترانه ی ساده انتخاب کن. همین طور یه عکس. بعد می تونی شروع کنی.» اصلا راحت نبود. می خواستم اسمی داشته باشم که مشخص کنه از چای خوشم نمی آد!...خب، آلا چه طوره؟..آلا اسم خوبی بود. تصوری که من ازش داشتم هم خوب بود. حالا من دارم با این اسم ِ ساده و عکسی که این کنار می بینین شروع می کنم. ممکنه گاهی وقت ها -فقط گاهی وقت ها- بیش تر از این که شبیه خودم باشم، شبیه دختری باشم که اسمش آلاست. این اصلا چیز بدی نیست؛ این اتفاقیه که هر روز برای همه ی ما می افته.
مادر که می گویند یاد چه می افتی؟ مادر که می گویی، من برخلاف تصور تو یاد دختر 20 ساله ای می افتم که هنوز سرد و گرم روزگار را نچشیده سنگینی بار زندگی را روی شانه های نحیفش حس کرد. داغ رفتن مادرش هنوز تسلی نیافته بود که چشمان مضطرب برادرهایش او را به خود آورد.
شاید از آن به بعد بود که دغدغه های دخترانه اش را برای همیشه در صندوقچه ی فراموشی گذاشت و همچون مادران زندگی اش را بی منت وقف تربیت برادرنش که نه فرزندانش کرد.
او مادر شده بود گرچه برادرانش هرگز او را مادر صدا نکردند و یا حتی روز مادر برایش شاخه گلی هدیه نیاوردند.
چیزی به پایان کلاس هایمان نمانده بود. حلقه زدیم دور درخت اقاقی انتهای حیاط و زیر سایه ی خنکش نشستیم. همه ی هم کلاسی ها بودند. هرکس چیزی می گفت. خاطره های یک سال با هم بودن را زنده می کردیم.
جالب تر از همه خاطره های روز اول بود؛ روزی که همدیگر را برای اولین بار دیده بودیم و هنوز هیچ کس دیگری را نمی شناخت. چه برچسب ها که توی خیالمان به هم نزده بودیم! حالا اما آن قدر صمیمی بودیم که چشم در چشم هم بدوزیم و به همه چیز اعتراف کنیم؛ از تصورات تیره مان بگوییم و به آن ها بخندیم. چه خوب بود که آن تصورات تیره جای شان را به این شناخت روشن داده بودند!
راستی! فکر کن از همان ابتدا این پیش داوری ها به چشم می آمدند؛ فکر کن هر کس می دانست دیگری او را چه طور می بیند. آن وقت باید فاتحه ی این رفاقت ها را می خواندیم!
شنیده بود با یک نفر خیلی صمیمی هستم؛ آنقدر که برای من شده مثل خواهر نداشته ام. با همان مهربانی همیشگی اش برایم نوشته بود: «این خانم کیه که باهاش خیلی راحتی و مثل خواهرته؟ حسودیم شد که به غیر از من خواهر دیگه ای داری!»
برایش نوشتم ولی ای کاش هرگز این سوال را نمی پرسید. کلی مکافات کشیدم برای نوشتن آن کلمه چهار حرفی که او از داشتنش محروم بود.
م ا د ر


می آیی و با آمدنت همه ی فصل ها بهار می شوند ...